تبليغاتX
آزادی ( دمی با درویش دریادلی ) - سیاه سنگ ــ ناشناس

آزادی ( دمی با درویش دریادلی )

نگاه انتقادی در گستره ء تاریخ ، فرهنگ و سیاست

سیاه سنگ ــ ناشناس

 

یادداشت : این نبشته قبل از این در وبسایت " کابل پرس " ، تاجیک میدیا و شاید سایت های دیگر هم ، نشر شده است . خواستم باز هم یکبار دیگر در این وبلاگ نشر شود . آقای عطاخیل نویسنده ای پرکاری استند که مشت های محکمی به دهان فاشیست ها کوبیده اند و امید که دست از نوشتن برندارند و فاشیستکوبی را همچنان ادامه دهند . هرچند که اعظمک سیستانی دلال در چند جای نوشته است که عطاخیل و درویش دریادلی یک نفر می باشد ، اما این حقیقت ندارد .  فاشیست ها  هر قدر نویسنده ی مخالف خود را که در وبسایت های می بینند ، میگویند درویش دریادلی هست !

شمشیر قلم  دریادلی در همه جا در گردش است و خواب فاشیست ها را حرام ساخته است که اگر خودش هم هیچ ننویسد ، همه نوشته های ضد فاشیستی به نام وی تمام می شود !

سخنی پیرامون پروژه ای سیاه سنگ -  ناشناس

نویسنده : عطاخیل

من زمانیکه از صبورالله سیاه سنگ چیزی را میخوانم یا میشنوم فورا شخصت یک انسان بی بند وبار وابن الوقت در ذهنم تجسم پیدا میکند که بخاطر پیدا کردن شهرت از ارتکاب هیچ جرم وجنایت رو گردان نیست. من زمانیکه از صورالله سیاه سنگ چیزی را میخوانم نویسنده عقده مند وشکست خورده ای در ذهنم تداعی میشود که جز حسرت خوردن به گذشته ها دیگر کاری ندارد. کارهایکه وی بعنوان نویسنده روی دست میگیرد تکرار همان مکررات است که دیگران سالهاا قبل آنرا ازطریق رادیوها وچاپ رسالات به سمع وبصر مردم رسانیده اند که نمونهء واضح آن موشگافی وی پیرامون قتل عام اعضای خانوادهء داود خان است.

این آقا مدعی عضویت در گروه ساما نیزهست که بجرم عضویت در گروه مذکور مدتی را در زندان پلچرخی طور مهمان سپری کرده است من تاکنون هیچ سامائی غیر مهمان در زندان را سراغ ندارم که صحتمند وتندرست از آن شکنجه گاه های مخوف رزیم خلق وپرچم جان سالم بدر برده باشد. اما باوصف آنچه که تاکنون گفته آمدم ایشان یک کمال خیلی خوب هم دارند که میتواند ضرب المثل مشهور آب را گل آلود کردن وماهی گرفتن درباره اش صدق کند.. ایشان نبض اختلافات میان اشخاص وگروه ها را درست تشخیص میدهند و بطرفداری یکی ازطرفین منازعه به اندازهء سنگینی همان پله ترازو ی که از وی بت بتراشد خیلی زیبا قلم فرسائی میکند. مثال واضح آن نوشتهء نقد گرنه وی راجع به استعمال کلمات دانشگاه وپوهنتون است که سبب هیجانی شدن اشخاص مانند جضرت استاد علامه دهر پروفیسور کاندید اکادمیسن پوهاند دکتور محمداعظم سیستانی گردید. علامه سیستانی هیجانی بخاطر تقویه مواضع فاشیستی خودش از برخی نویسنده گان پشتون انتقاد کرد که چرا درسالگرد تولد جناب سیاه سنگ درسایت کابل نات خاموش ماندند وبزبان شیرین پشتو که اکنون در رقابت باسایر زبانها قرارگرفته است فرد چون سیاه سنگ را تقدیر نکردند ،غافل ازآنکه آن نویسنده گان که سیستانی از آنها بنام نویسنده گان زبان پشتو یاد کرده است بیسوادان اند که حتی بزبان پشتو نیز خیلی به مشکل میتوانند چیزی را بنویسند ودر زبان دری که هیچ.

.سنگری را که آقای سیستانی برای خویش بعنوان سنگر دفاع وتقویهء زبان پشتو برای خود احداث کرده است چنان ضعیف وشکنند است که دربین تمام نویسنده های سایتهای انترتی افغانی غیر از معروفی وسیاه سنگ هیچکس دیگری حاضر نشد که اندیشه های منحظ فاشیستی وجعلکاری های سیستانی را درعرصه تاریخ وادبیات قبول کند وتسلیم منطق ضعیف وی گردد. اما سیاه سنگ میتواند چنین همراهی را با سیستانی بجان بخرد سیاه سنگ معتقد به هیچ مبدآ فکری نیست وی متعهد به هیچ اندیشهء وایدیالوژی نیست. او تنها این را آرزو دارد که بت شود تادیگران وی را ناخودآگاه بپرستند. سیاه سنگ چون بخواهد که دانش خود را درزبان پشتو به نمایش گذارد دست به معرفی کتاب خزعلیات مولوی عبدالسلام ضعیف سفیر طالبان درپاکستان میزند و اورا بعنوان بهترین نویسنده زبان پشتو به معرفی می نشیند. زمانی هم به معرفی فاشیست مشرب دیگر میپردازد و اورا بهترین سرایشگر وشاعر معرفی میکند تا دل آنهارا خوش کند. اما درین روزها سر وصدای دیگری را راه انداخته است که گویا سیاه سنگ کتاب را دربارهء ناشناس می نویسد. که عمدتا خاطرات و بیوگرافی موصوف را دربر خواهد گرفت. ناشناس نیز بخاطر ادای دین اینجا وآنجا درمصاحبه های خود مطابق رسم پشتونوالی هیچ کم نمی آید و درتوصیف وتعریف طرف مقابل که تا کنون وی را هیچ ندیده وملاقات هم نکرده است چنان اغراق میکند که گوئی غیر ازین دو نفر دیگر هیچکس درافغانستان زبانهای پشتو ودری را نمیدانند. تمام حجت واسناد این هنرمند باسواد ما مبنی بر تعریف وتوصیف از سیاه سنگ فقط خواندن ده مقاله سیاه سنگ درسایت فردا است وبس زهی به آن داکتر نقاد ونابغه شناس وزهی به این نابغه بی بدیل. بنده آنجه را از نوشته های علامه سیستانی هیجانی درک کرده ام درحقیقت این آقای سیستانی بوده است که این دوقلب را بهم پیوند داده است. آقای سیستانی اینجا وآنجا نوشته است که وی مشوق اصلی سیاه سنگ درارتباط به نوشتن کتاب در بارهء ناشناس بوده است. درغیر آن سیاه سنگ در ابتدا برداشتش از ناشناس خیلی بدبینانه بود اما نظر به تشویقهای سیستانی بالاخره زمینه ارتباط تیلفونی بین هردو را فراهم ساخته است. تا اینجا که به سیاه سنگ وخط مشی کاری وی آشنا شدیم حال بد نیست که سری هم به آنسوی خط نیز بزنیم.

ناشناس.

ناشناس یکی ازآواز خوانان نسبتا با سواد افغانستان است که از دیر زمان بدینسو دربین هوا خواهانش ازشهرت ومحبوبیت خاص برخوردار است. اما دریغا که ایشان خودرا یک سرو گردن بالاتر از آنچه هستند جا میزنند. ایشان خودرا در رشتهء زبان پشتو در حد دکتور بالا برده است. اما معلوم نیست که مرجع علمی ایکه همچو سند دکتورا را به وی ارزانی فرموده است کدام است. دوم اینکه تاکنون جناب ناشناس بعنوان دکتور ادبیات زبان پشتو چی کار ادبی وتخلیقی انجام داده اند که دیگران از انجام آن عاجز مانده اند. چقدر تالیفات وتصنیفات در زمنیهء ادبیات پشتو از ناشناس تقدیم خواننده گان گردیده است معلوم نیست. ازنظر اجتماعی محترم ناشناس امروزی با ناشناس دیروزی از زمین تاآسمان فرق دارد. ناشناس دیروزی مرد حلیم ، بردبار، متواضع ومهذب بود اما ناشناس امروزی انسان متکبر، خود خواه ، بی تحمل ومتنفر از مردم است. وی در مصاحبه های خود دربعضی رادیوهای محلی وسایتهای انترنتی همیشه مردم افغانستان را توهین وتحقیر میکند. مثلا روزی در مصاحبه با یک رادیوی محلی دراسترالیا زمانیکه از وی سوال شد که چرا تا کنون کنسرت برای علاقه مندان آوازش نداده است. آقای ناشناس در جواب بزبان پشتو گفت: متاسفانه افغانان د موسیقی د اوریدو فرهنگ نلری" وی در ادامه اظهار داشت که بعداز اینکه وی را به اجرای کنسرت دعوت میکنند به تعقیب آن مهمانی ها شروع میشود وسوال اینکه آیا چای سیاه میخورم یاسبز هیل دار یا وبی هیل، با نقل یا چاکلیت ازاین قبیل سوالها وبرخوردها برایم خیلی خسته کن تمام میشود" خوب البته اینجانب به احساسات هوا خواهان ناشناس احترام میگذارم اما این را باید خدمت خواننده گان عرض کنم که جناب ناشناس از افغانهای آواره وسرگردانیکه بخاطر نجات جان واولادشان ازکشور فراری شدند ودرکشورهای اروپا وامریکا زنده گی را از صفر شروع کردند نباید توقعات داشته باشد که مایکل جگسون از هموطنان امریکائی خویش دارد. این دکتور ادبیات تاکنون خودش اطلاع ندارد که مردم بیچاره وآوارهء کشورش با چه مشکلات دست وپنجه نرم میکنند وزمانیکه میخواهند هنرمند کشورشان را قدر دانی کنند باچنین برخورد مغرورانه مواجه میشوند. شاید دکتر ادبیات میتوانست که همین هدف خود را باالفاظ وکلمات زیبا تری بیان کند که هم مشکل خودش درک شود وهم مردم توهین نشوند ولی او بی محابا همه را بی فرهنگ میخواند این است یک نمونهء هنرسخنرانی این دکتور ادبیات ما. درپیام که ناشناس در سایت کابل نات بمناسبت جشن تولدی سیاه سنگ فرستاده نیز ایشان بدون دقت، کلمات را بکار برده اند که به هیچ صورت نماینده گی از سویه علمی این دکتر نمیکند. مثلا وی می نویسد تا جاییکه من نویسنده گان افغانستان را میشناسم اکثرا به امراض سمتی وزبانی مبتلا استند دربین همهء اینها . سیاه سنگ یک موجود استثنائی است و با وی هیچ کسی همسری کرده نمیتواند اگر بسیار سخت گیری کنم شاید یکی دو نفر مانند سیاه سنگ وجود داشته باشد وبس. واه واه این است قضاوت یک دکترزبان و ادبیات کشورما که ازمردم وکشورش درچنین حد مبتذل شناخت دارد. . از موارد منفی دیگریکه از ین هنرمند مردمی تاکنون مشاهده شده است تفرقه افگنی هنری دربین پشتونها وغیرپشتونها است. مثلا درکنسرتهایکه هواداران پشتو زبان زیاد بوده وی آهنگهای دری خود را سروده است ولی درجائیکه دری زبانان درکنسرت آمده اند آهنگهای پشتو را ساز کرده است. که درنتیجه، عطش هنری هیچ یک سیراب نگردیده است. آقای ناشناس خواهان رومانتیزه نمودن قصه های زنده گی خود نیز میباشد. وی پیش از آنکه به واقعیتهای زنده گی خود بپردازد بیشتر حوادث را بصورت افسانه ای بمردم عرضه میکند مثلا دربارهء پدر خود آنچنان غلو کرده است که گویا پدرش چنان متعصب مذهبی بوده که اصلا به شنیدن موسیقی نمی پرداخته است ولی زمانیکه گوشهایش بصدای گیرای هنرمند بنام ناشناس ازطریق رادیو کابل وقت آشنا میشود وآهنگهایش بدلش چنگ میزند وبعد میداند این ناشناس نام همان صادق جان پسر خودش است هیچ عکس العمل منفی نشان نمیدهد این خود گواه بر این است که پدر بزرگوار چندان متعصب نبوده است.. ناشناس ازنظرعشیره ئی مربوط قبیله کاکر بوده و نسبت خویشاوندی با مولوی حبیب الله آخندزاده پدرکلان عبدالحی حبیبی از مشروطه خواهان اول دارد. ناشناس ایام کودکی ونوجوانی را درهند بریطانیوی گذرانده وبزبانهای اردو وانگلیسی تسلط کامل دارد.بعداز سکنی گزیدن در شهر کابل، درسنین بلوغ ناشناس با پدر خویش درگیر اختلافات سلیقوی میگردد.. ازنظر قبیله شناسان افغان ، عشیرهء کاکر نسبت به هرعشیره پشتونی طرفدار آموختن علم وهنر خصوصا هنر موسیقی بر زن ومرد میباشد اما گاه گاهی بصورت تصنعی ورئائی جهت فریب مردم نوع از تظاهر به تعصبات مذهبی در اعمال بعض افراد این قبیله به چشم میخورد که حالت موقتی دارد. بهترین نمونه این نوع تعصبات ظاهری، عملکرد طالبان درقندهار میباشد که در ملاء عام کست های موسیقی را آتش میزدند اما درخفا درخانه هایشان به شنیدن وحتی رقص وپایکوبی میپرداختند. اکثریت اعضای خانواده های قبیلهء کاکر خصوصا بستگان وخویشاوندان ناشناس در اروپا درطرز لباس پوشیدن وتقلید از زنده گی اروپائی دست اروپائیان را ازپشت بسته اند. مظاهر دین داری و تقید به ارزشهای دینی در برخوردهایشان اصلا بچشم نمیخورد. بناء باور کردن این موضوع که پدر ناشناس ازجملهء متعصبین شدید مذهبی بوده باشد وپسر خودرا بخاطر آواز خوانی اش از خویش رانده باشد افسانه ای بیش نیست .. به نظر نگارنده، علت اساسی اختلافات ناشناس باپدرش درایام جوانی بخاطر رو آوردن پسر به موسیقی نه بلکه بخاطر معضلات، وپرابلم های اقتصادی بوده که پدران آنزمان از پسران جوانشان توقع داشتند که زمانیکه پسر به سن رشد میرسد باید د به پای خویش ایستاده و نان آور خانه خود باشد واسباب راحت ورفاه خانواده را فراهم کنند.

ناشناس وسیاست.

هرچند ناشناس مانند بسیاری ازآواز خوانان دیگر، از داخل شدن دربازیهای سیاسی اجتناب ورزیده است اما یک نگاه گذرا به کارکردهای سیاسی وی اینرا میرساند که زنده گی وی به نحوی باسیاست گره خورده است. اما وی بنا به نداشتن استعداد لازم نتوانسته است که میان زنده گی شخصی وسیاسی خود نوع توازن را برقرار کند.. مثلا در اولین صبح پیروزی کودتای ثور1357 این شعر سلیمان لایق از حنجره ناشناس به گوش مردم شنوانده شد که: ای د آزادی خاوری تاته مو سلام دی وی د نیکمرغی خاوری تاته موسلام دی

لمر د آزادی وخوت ستا په سردروباندی

توره تیاره تیره سوه ستا په خوار بچو باندی

ترجمه: ا ای خاک آزاد سلام برتو

وای خاک نیک بخت سلام برتو

آفتاب آزادی بالای دره هایت درخشیدن گرفت

ابرسیاهی تاریکی ازسر فرزندانت رخت بربستن گرفت

البته سراینده این شعر که سلیمان لایق باشد جای بحث و مناقشه ندارد چه اینکه شاعر، خود از اعضای بیروی سیاسی حزب خلق بود وبنا بر داشتن یک اندیشهء سیاسی ونفرت از خاندان آل یحیی چنین شعری را انشاد نمود. اما زمانیکه این شعر به دل آواز خوان چون ناشناس چنگ میزند واو راوا میدارد که در اولین صبحگاه کودتا که تا آن دم خونهای اطفال معصوم وزنان خانوادهء داوود خشک نگردیده بود چه احساسی بر این هنرمند باسواد ما دست داد که عاجل برای اینچنین شعری کمپوز بسازد وآنرا ازطریق رادیو به شنونده گان بشنواند؟ آیا وی واقعا از داوود وخاندانش متنفر بود؟ آیا ناشناس واقعا ازجمله فرزندان خوار وغریب بشمار می آمد؟ ایا ناشناس واقعا به آن کودتا وکودتاچیان دل بسته بود و آنرا سراغاز درخشش آفتاب وروشنائی در سرزمین افغانها میدانست؟

همهء این پرسشها را بازهم واقعات بعداز کودتا بما نشان میدهد وهیچ احتیاج به کنجکاوی ندارد. متعاقب کودتای هفت ثور، آقای ناشناس رئیس نشرات رادیو مقرر میشود در چنان نظام تگ حزبی مختنق که عادی ترین مامور دولتی باید عضو حزب باشد. اما دیری نمیگذرد که دکتور ناشناس در اولین کنسرت خویش بخاطرکمک به آسیب رسیده گان سیلابهای آن سال درقندهار درچمن حضوری به صراحت اعلام میدارد که وی عضو هیچ حزب سیاسی درافغانستان نیست. همان میشود که وی را بعداز ختم کنسرت راهی زندان میسازند که بعد بنا بر وساطتهای سلیمان لایق وتعداد دیگر از عناصر خلقی از زندان رها و بحیث یک مامور بی صلاحیت در اداره هنر وادبیات رادیو گماشته میشود با بقدرت رسیدن پرچمیها بار دیگر ناشناس به شور می آید وشعر عبدالباری جهانی را که در وصف بهار سالها قبل از پیروزی کودتای ثور سروده بود آقایی ناشناس آنرا در ایام اشغال افغانستان توسط روسها زمزمه میکند:

دا د اور سبزه کوبی ده

هره پانه خماری ده هرگلاب مو شرابی سو

دا ده مستو پسرلی ده.

نگارنده سالها بعداز سرودن این شعر توسط ناشناس دریک محفل ادبی در آلمان از عبدالباری جهانی خواستم که درین مورد توضیح دهد که وی چگونه این بهاریه را سروده است که هر برگ گل درنظرش خماری معلوم میشود وهربوی گلاب شراب ومستی میدهد ،درحالیکه وطنش توسط روسها اشغال شده بود وروزانه هزاران هزاران کیکو بمب وبارود برخاک وبرزن این مرز وبوم میریخت این مستی چگونه به شما دست داد. جواب آقای جهانی این بود که وی این شعر را سالها قبل ازاشغال وطن توسط شورویها سراییده است . اما اینکه ناشناس آنرا درزمان کارمل سروده است بوی ارتباط ندارد بهمین ترتیب عملکرد های ناشناس در دوران دکتور نجیب الله و احراز کرسی اتشه کلتوری درماسکو وبعد درگیری با سید محمدگلاب زوی وبه تعقیب آن بازگشت به کابل وسپس آواره شدنش به پاکستان ومصاحبهء بی مزه و زبونانه وی در تلویزیون سرتاسری پاکستان همه وهمه نشاندهندهء عدم پختگی وی در دنیای سیاست میباشد. . باذکر این مختصر حالا دیده شود که کتاب را که آقای سیاه سنگ درنظر دارد تقدیم خواننده گانش کند چه چیزهایرا به خورد عوام خواهد داد

+ نوشته شده در  Fri 3 Apr 2009ساعت 8:43 PM  توسط دریادلی  |